دوست بزرگواری می گفت خوبی بنایی و ساختمان سازی اینه که خیلی ها ازش نون می خورند.
من صحبت این دوست عزیزمون رو کاملا قبول دارم، به جز پیمانکار، بنا، نقاش، گچکار، کاشیکار، کارگر، برقکار و که مستقیما روزی شونو از ساخت و ساز به دست می آرن، مشاغلی مثل کابینت ساز، ندگان کاشی و پارکت، لوازم ساختمانی، لوازم الکتریکی، لوازم خانگی (مثل سینک و هود و اجاق گاز) ،تزئینات ساختمانی، ندگان کاغذ دیواری، رنگ ها، مصالح ی ها، راننده ها و .هم به صورت غیر مستقیم با ساخت و ساز در ارتباطند و از این راه کسب درآمد می کنند.
یک صنف دیگه هم هستند که بخش عمده ی درآمدشون رو از خونه های در حال بازسازی به دست می آرن یعنی اران ضایعات
همون روز اول که ما کابینت هامونو باز کردیم فریبرز شماره ی آقایی رو برای کابینت ها به ما داد.
من اولش فقط می خواستم کابینتهای پایین رو بهش بم، اما اینقدر سماجت به خرج داد که مجبور شدم کابینتهای بالا رو هم که کاملا سالم بودند خالی کنم و بهش بدم. شاید باورتون نشه که بابت 7 متر کابینت به ما فقط 335 تومن داد!
چند روز پیش که برادرم زنگ زد و سراغ کابینتهای بالا رو گرفت، آه از نهادم برآمد چون یادم افتاد خانم برادرم چند سال پیش به من سفارش کرده بود اگه یک زمانی قصد تعویض کابینتها رو داشتیم، کابینتهای بالا رو به اونها بدیم تا تو انباری خونه ازشون استفاده کنند.
دیشب هم یکی از همسایه ها سراغ کابینتهای بالا رو گرفت و گفت می تونید از کابینتهای بالا تو خرپشته یا بالکن تون استفاده کنید، وقتی بهش گفتم کابینتها رو مفت رد کردم، گفت من اگه به جای شوهرت بودم طلاقت می دادم! حوصله م نیامد بگم مسبب اصلی این کار کامی خان بود که دم و دقیقه می گفت ول کن بابا! کابینتها رو رد کن بره، خیلی جا گرفتند.
به جز کابینتها، یک پنجره ی بزرگ آلومینیومی (به اضافه ی چند تا توری که قابشون از جنس آلومینیوم بود) و کلی پنجره ی فلزی، کانال کولر، رابیتس و میلگرد بهش دادیم و این آقا سرجمع بابت تمام چیزایی که بهش فروختیم، یک میلیون و صد به ما داد.(با همون مبلغی که بابت کابینتها داده بود) من بیشتر این مبلغ رو بابت کرایه به راننده های وانتی دادم که برامون کاشی، سرامیک، پکیج، سینک و هود، اجاق گاز صفحه ای . آوردند. چون فریبرز زیر بار هزینه ی داربست (برای نمای بیرونی پنجره ی جدید آشپزخونه) نرفت، اجاره ی داربست رو هم از همین مبلغ ضایعات پرداخت کردمو خلاص!
در حال حاضر آقای ضایعاتی برای آبگرمکن دیواری و بخاری ها دندون تیز کرده و می خواد اونا رو از چنگ مون مفت در بیاره، اما من بهش گفتم بخاری ها و آبگرمکن رو می خوایم تو سایت دیوار بیم.
سه چهار روز از بنایی می گذشت و فریبرز و آقای رحیم زاده مدام با دستگاه کمپرسور مشغول تخریب بودند که خبر رسید آقای قاسمی همسایه ی دیوار به دیوارمون به کما رفته.
آقای قاسمی شصت هفتاد سال سن داشت، این اواخر هر کس می دیدش، بلافاصله متوجه می شد چقدر از بین رفته و لاغر شده.
آقای قاسمی به مرور ناطقشو از دست داد، همسایه ها می گفتند سرطان ریه گرفته، اما خانواده ش نذاشتند خودش بفهمه. ظاهرا بیماری کار خودشو کرده بود، چون بنده ی خدا حتی یک جلسه شیمی درمانی نشد.
از یکی دو ماه قبل، پنج تا دختر و تک پسر آقای قاسمی به اتفاق همسر و بچه هاشون، خونه ی پدر بودند.(خدا نصیب نکنه)
آقای قاسمی بعد از به کما رفتن، حدود 4 روز بیمارستان بود و سرانجام غروب یک روز دلگیر (روز شهادت امام رضا) از صدای شیون و زاری همسر و دختراش فهمیدیم آقای قاسمی به رحمت خدا رفته.
همون شب برای عرض تسلیت رفتیم خونه شون ،همسر و دختراش شیون و شینی راه انداخته بودند نگفتنی! الانم صدای بابا بابای دختراش تو گوشمه. تازه فهمیدم کلمه ی بابا چه آهنگ قشنگی داره.
به احترام خانواده ی مرحوم، دو سه روز بنایی رو تعطیل کردیم، نمی شد که تو شیون و زاری و تشییع و مراسم ختم این بنده ی خدا سر و صدا کنیم.
آقای عباسی(نقطه جان) برای ما فراتر از یک دوست مجازی ست، دوستی مومن و باتقوا، مهربان و شفیق و دلسوز که در بزنگاهها و در وقت نیاز، حضوری پررنگ دارند و دوستی خودشونو بارها در عمل ثابت کردند.
آقای عباسی خوب و مهربان و متواضع ما، که خودشونو کمتر از یک نقطه می دونند، امروز در غم از دست دادن خواهر عزیزشون به سوگ نشستند.
من این مصیبت و اندوه بزرگ رو به آقای عباسی و خانواده ی محترمشون تسلیت عرض می کنم.
از خدای بزرگ برای عزیز از دست رفته شون، آرامش و غفران الهی و برای بازماندگان صبر و آرامش و شکیبایی مسئلت می کنم.
کار بنایی ادامه داشت و ما کمی تا قسمتی خوشحال بودیم! هم من و هم بچه ها، به شدت دوست داشتیم حالا که داریم بنایی می کنیم و زندگیمون حسابی به هم ریخته، دستشویی رو از وسط هال برداریم، اماااااا از یک طرف با مخالفت شدید کامی روبرو بودیم و از طرف دیگه با کمبود پول! فریبرز می گفت حداقل 60 تومن خرجتون می شه (با آشپزخونه) چون اگه دستشویی رو بردارید، باید کف هال و پذیرایی رو سرامیک و بعد خونه رو رنگ کنید.
از دوستان راجع به کابینت ممبران نظرخواهی کردم، اکثرا نظرشون روی کابینتی ساده تر مثل های گلاس بود، نظر دوستان رو به بچه ها گفتم و متقاعدشون کردم که کابینتهامون رو از جنس های گلاس انتخاب کنیم.
محسن به دوستش زنگ زد و دوستش بعد از کلی اصرار که ممبران بهتر از های گلاسه، دو نفر رو برای طراحی های گلاس به خونه ی ما فرستاد. طراح اصلی یک آقای درشت هیکل به نام آقای رحیمی بود، از رفتار و حرف زدن دومی به راحتی می شد فهمید شاگرده.
آقای رحیمی کاملا مسلط و سوار بر کار بود، با اعتماد به نفس زیاد صحبت می کرد و طرح می داد، ظاهرا از من نظرخواهی می کرد، اما در باطن طرحی رو که خودش می خواست به ما تحمیل می کرد. (یک زئوس واقعی بود). می گفت های گلاس به تنهایی ساده ست، فرامید هم کار می کنیم، ترکیب چوب و های گلاس زیباتر می شه. بعد چند تا طرح از تو موبایلش نشونمون داد که من چون عینک مطالعه همراهم نبود همه رو تار دیدم و درست نفهمیدم چی به چیه
آقای رحیمی زمانی آمد که فریبرز نبود. قرار شد یک بار دیگه وقتی دیوارهای آشپزخونه تخریب می شه بیاد و یک قیمت تقریبی بهمون بده.
فریبرز با یک کابینت ساز دیگه به اسم آقای جلایری کار می کنه و دلش می خواست اونو برای ساخت کابینتهای ما بیاره.
بعد از خراب شدن دیوارهای آشپزخونه، محسن به آقای رحیمی زنگ زد تا بیاد، نزدیک ظهر بود که آقای رحیمی و شاگردش آمدند. فریبرز و رحیم زاده هم بودند. از همون لحظه ی اول بین آقای رحیمی و فریبرز تنش پیش آمد.
رحیمی به فریبرز به چشم یک بنای بیسواد نگاه می کرد و اصلا داخل آدم حسابش نمی کرد. مدام می گفت طرف صحبت من این خانمه. (یعنی من) این خانم به من گفته برام کابینت پیشونی دار درست کن.(کابینت پیشونی دار چیه؟
)
به فریبرز دستور می داد که یک لوله بخاری فلان جا بذارید، آبگرمکن رو می خوام بذارم کنار پنجره، تا فریبرز می گفت آبگرمکن اینجا که هست چه اشکالی داره؟ رحیمی به فریبرز می توپید که شما باید هر چی ما گفتیم انجام بدید.
خلاصه من بین برزخ عجیبی گیر کرده بودم، از یک طرف می خواستم فریبرز ناراحت نشه، از طرف دیگه رحیمی.
فریبرز از شدت ناراحتی مدام چشماشو به هم می زد، آخرش از خونه رفت بیرون تا برخورد پیش نیاد.
کامی هم رفت روی یکی از مبلها نشست و از صحنه دور شد. اما به قول بزرگ عزیز نتوانست بر صفرایش غالب آید و آمدبا عصبانیت و تندی به رحیمی گفت: برخورد شما با آقا فریبرز خیلی بد بود. فریبرز مهندسه، شما خیلی بهش توهین کردی.
رحیمی گفت: تازه کم گفتم و باید بدتر از این می کردم.
احسان به رحیمی و شاگردش گفت: بفرمایید برید بیرون
آقای زئوس و شاگردش با عصبانیت زیاد و با سرعت برق و باد، خونه رو ترک کردند.
فریبرز برگشت خونه. محسن به شدت ناراحت بود، چون احسان و باباش با کابینت ساز دوستش، بد صحبت کرده بودند و از خونه انداخته بودنش بیرون!
خلاصه جرو بحث بالا گرفت!
من به محسن گفتم زنگ بزن به دوستت و یک طوری از دلش دربیار.
محسن زنگ زد اما رحیمی زودتر به دوست محسن زنگ زده بود، با وجود این دوستش، مثل همیشه خوب برخورد کرد. ( منم باهاش صحبت کردم و ازش عذرخواهی کردم)
بقیه ش بمونه برای پست بعد .
دو سه روز اول بنایی، آقای رحیم زاده خودش به تنهایی دیوارها رو خراب می کرد و خودش به تنهایی نخاله ها رو پایین می برد.
یک روز به فریبرز گفتم شما می خواید کار ما رو با یک کارگر انجام بدید؟!
فریبرز گفت نه! فردا چند تا کارگر میارم (کامی و بچه ها می گن فریبرز با تو رودربایستی داره و هر چی می گی گوش می ده)
روز بعد ساعت 10 صبح فریبرز با سه تا کارگر افغانی آمد. افغانی ها گفته بودند 450 تومن یک ریال کمتر نمی گیریم.
هر سه افغانی جوون و کاری بودند. ( یکی شون که خیلی بچه سال بود)
افغانی ها از راه نرسیده با رحیم زاده سر بیل دعواشون شد!
می گفتند ما سه نفریم، تو یک نفر! چرا بیل باید دست تو باشد؟ آدمیزاد چقدر تنگ نظر می شود
قبل از اینکه فریبرز براشون بیل بیاره، به زور بیل رحیم زاده رو گرفتند و با خوشحالی گفتند: بر او چیره گشتیم
افغانی ها بعد از نیم ساعت کار رو تعطیل کردند و گفتند ما صبحانه نخوردیم، چه کسی صبحانه ی ما را می دهد؟
براشون صبحونه درست کردم، سیر دل خوردند و دوباره مشغول شدند و تا ساعت 12 و نیم عین بولدوزر کار کردند. تمام نخاله ها رو پایین بردند و خرده کاری های آشپزخونه رو انجام دادند.
ساعت یک نشده تقاضای ناهار کردند و گفتند چه کسی ناهار ما را می دهد؟
فریبرز اونجا بود گفت چند تا تخم مرغ براشون درست کنید بدید بخورند!
من هر روز ظهر برای ناهار و شام، دو وعده برنج درست می کنم، خوشبختانه خورشت قورمه سبزی هم تو فریزر داشتیم، براشون گرم کردم، خوشمزه خوشمزه خوردند و دوباره مشغول شدند.
تا ساعت سه، محل عبور لوله های پکیج رو تو هال و پذیرایی کندند و کارشون تموم شد!
باور کنید یک هفته طول می کشید تا رحیم زاده این همه کار رو انجام بده.
فریبرز به خاطر اینکه 450 تومن از جیبش نره، عمرا دیگه این سه تا افغانی رو بیاره.
یادم رفت بگم آقای رحیم زاده، بنده ی خدا موقع کار کردن خیلی عرق می کنه.
افغانیها به احسان گفته بودند: کارگر فقط کارگر افغانی! ببین این ایرانی چقدر عرق کرده، افغانی اصلا عرق نمی کند.
چند روز اول بنایی، دو تا اتاق خواب در اختیارمون بود، به اضافه ی قسمتی از هال و پذیرایی. وقتی تصمیم گرفتیم لوله کشی پکیج انجام بدیم، فریبرز مسیر عبور لوله ها رو نشون داد و گفت باید هال و پذیرایی رو خالی کنید.
وسایل پذیرایی تو اتاق خوابها جا نمی شد (دو تا مبل بزرگ تخت خواب شو و میز غذاخوری 6 نفره که به اندازه ی 8 نفره ست!و یک سری خرت و پرت دیگه) کامی و احسان هول هولکی وسایل رو یک گوشه از پذیرایی چیدند و روشون پارچه و سفره ی پلاستیکی انداختند.
دوستان قدیمی در جریان هستند که من چند سال پیش با پاداش بازنشستگیم و طلاها و وام مسکن و قرض و قوله، یک خونه به نیت بچه ها م و چون 25 تومن کم داشتیم مجبور شدیم خونه رو رهن کامل بدیم. بعد از چند سال من یک مقدار جمع کردم، 10 تومن هم وام گرفتم و یک مبلغی هم از احسان قرض گرفتم و موفق شدیم خونه رو از رهن در بیاریم.
بچه ها از خونه به عنوان انبار زیورآلات سون استفاده می کردند ( به خاطر ت های حضرات، واردات زیورآلات ممنوع و در نتیجه کارشون تعطیل شد!)
فریبرز اصرار می کرد که ما اسباب و اثاثیه رو برداریم و بریم اون خونه، فریبرز اون خونه رو پارسال موقع ایزوگام کف حمام و دستشوییش دیده بود.
منم دوست داشتم بریم اونجا، اما هر کاری کردم موفق نشدم کامی رو راضی کنم.
بعدها منم به این نتیجه رسیدم که با وجود سختی هایی که می کشیم باید تو این خونه بمونیم، چون اگر نظارت نمی کردیم خیلی از کارها رو سمبل می کردند، مضافا اینکه، دم و دقیقه کابینتی و در و پنجره ساز و خود فریبرز از من برای انجام کارها نظرخواهی می کردند.
خلاصه هال و پذیرایی هم از دستمون خارج شد و خرت و پرتهای کوچکتر به اتاق خواب منتقل شد.
یادم رفت بگم 2 هفته قبل از بنایی، ماشین لباسشویی مونو که خیلی صدا می داد، فرستادیم تعمیر و از اون زمان من دارم لباسها رو با دست می شورم.
نمی دونستم که اون 2 هفته روز خوش مونه چون لااقل آب گرم داشتیم، با شروع بنایی آبگرمکن رو برداشتند و ما از نعمت آب گرم هم محروم شدیم و به ناچار لباسها و ظرفها رو با آب سرد می شورم.
هر روز صبح بین ساعت 9 و 10 برای کارگرها صبحونه درست می کنم ( کوکو، املت، کتلت و .) و عصرها براشون میوه و فتیر می برم. چایی شون هم که باید مدام به راه باشه.
دو تا عامل باعث شده من این شرایط سخت رو راحت تر تحمل کنم:
1- من سه سال اول خدمتم تو روستا هفتگی می موندم و برای شستن ظرفها و لباسها آب از چاه می کشیدم.
2- هر وقت یاد سیل زده ها و زلزله زده ها و. می افتم می گم شرایط ما که سخت تر از شرایط اونانیست. ما امید داریم که این روزهای سخت بگذرند و روزهای خوب از راه برسند، اما این بندگان خدا می دونند که حالا حالاها خبری از روزهای خوش نیست.
یکی از دغدغه های اصلی من اجاق گاز خوب بود، دلم می خواست یک گار مبله بخرم اما هر طور حساب می کردم می دیدم توانایی اجاق گاز مبله مخصوصا از نوع خارجیش رو ندارم.
محسن سایت دیجی کالا رو زیر و رو کرد و گفت ارها از گاز صفحه ای نیک کالا خیلی تعریف کردند. تصمیم گرفتم این اجاق گاز رو که اتفاقا خیلی هم ارزون نبود بخرم ( دیجی کالا قیمت این اجاق گاز رو زده بود 2 میلیون و نهصد و سی)
دوستانی که اجاق گاز صفحه ای داشتند می گفتند با اجاق گازشون خیلی مشکل دارند و توصیه می کردند حتما اجاق گاز مبله بخرم.
با اینکه کامی و بچه ها می دونستند پولمون کم هست، اما مدام می گفتند گاز مبله بخر.
روزهای اول بنایی زنگ زدم به 118 و شماره تلفن نمایندگی بوش رو خواستم، یک شماره داد زنگ زدم از آقای عبوسی که تلفن رو جواب داد سوال کردم ارزونترین گاز بوش تون چنده؟ گفت 10 تومن. گفتم قسطی می دید؟ گفت تشریف بیارید حضوری صحبت می کنیم.
با احسان رفتیم دیدم نده ی اصلی یک نفر دیگه ست و اتفاقا برادر یکی از همکارها از آب درآمد.
آشنایی دادم و گفتم اجاق بوش 10 تومنی رو نشونم بدید، گفت اون به درد شما نمی خوره، این یکی رو ببرید می شه 11 تومن
دودل بودم، گفتم اقساط چطوری می دید؟ گفت نصف الان، نصف ماه بعد
گفتم این که اقساط نیست!
بالاخره اینقدر کلنجار رفتم تا قبول کرد دو تا چک دو تومنی برای برج 9 و 10 بدم.
4 تومن پول پیش دادم، قرار شد 3 تومن دیگه رو موقعی که بنایی تموم شد و گاز رو خواستند تحویل بدن پرداخت کنم.
ازشون فاکتور گرفتم و آمدیم خونه.
تو خونه به فاکتور نگاه کردم تا ببینم مدل اجاق گازی که یم چیه؟ دیدم ننوشته.
زنگ زدم همون آقا بداخلاقه برداشت گفت مدلش 7326
هر چی سرچ کردم تو اینترنت چنین مدلی پیدا نکردم!
دوباره زنگ زدم، خشک و جدی گفت: خانم شما مدل رو برای چی می خواید؟ گفتم واسه اینکه مشخصات اجاق رو بخونم
گفت هر سوالی دارید از من بپرسید تا جواب بدم، گفتم ممنون مدل رو دقیقا بفرمایید.
مجبور شد مدلشو بگه 7362225
متوجه اید؟ بار اول عمدا به جای 62 گفت 26
دوباره سرچ کردم و دهها سایت رو پیدا کردم که قیمت این مدل رو زیر 10 تومن گذاشتند
از 9 میلیون و 400 تا 9 میلیون و 900
دوباره زنگ زدم و جریان رو گفتم با بی حوصلگی گفت خانم تشریف بیارید پولتونو بگیرید. گفتم تا کی باز هستید؟ گفت یک ربع دیگه
چون خونه مون دوره قرار شد عصر بریم.
عصر با محسن رفتیم و آقای بداخلاق چک ها رو داد و گفت 4 تومن رو نیم ساعت دیگه واریز می کنم.
من نشستم روی صندلی!
گفت نیم ساعت می خواید بشینید اینجا؟
گفتم بله! از کجا معلوم شما پول رو به حسابم بریزید؟ من به شما اعتماد ندارم.
گفت پس ما بر چه اساسی به شما اعتماد کردیم؟ گفتم بر این اساس که گاز اری شده، تو گاهتون موند و دو تا چک به اضافه ی 4 تومن به شما دادم.
مجبور شد با دو تا کارت 4 تومن رو به حسابم بریزه.
بعد با عصبانیت گفت اون بوش هایی که شما تو سایتها دیدید تقلبی اند. بوش از دیجی کالا شکایت کرده. اینا نمایندگی نیستند و گارانتی به کالا تعلق نمی گیره و از این خزعبلات.
محسن گفت یعنی همه ی ایران ند و فقط شما سالمید؟!
خلاصه برادر همکار و دوست من، تو روز روشن اجاق گازی رو که شاگردش تلفنی گفته بود 10 تومن به ما 11 تومن فروخت!
البته لابلای حرفهاش گفت قیمت این اجاق، با تموم شدن ماه صفر و شروع عروسی ها می شه 12 تومن. این آقا جلو جلو رفته بود پیشواز و می خواست یک تومن اجاق گاز رو به ما گرونتر به!
از گاز مبله منصرف شدم، چون واقعا پول کم می آوردیم. هفته ی پیش همون نیک کالای صفحه ای رو از سایت کیچن یم 2 میلیون و 700
ما از سال 75 که خونه رو یم، تنها کاری که توش انجام دادیم این بود که در بالکن جلوی آشپزخونه رو برداشتیم، بدون اینکه به دیوارهای دو طرفش دست بزنیم.
جلوی بالکن هم یک پنجره ی بزرگ آلومینیومی کار گذاشتیم تا بالکن محفوظ بشه. (نمای داخل بالکن آجری بود در حالی که دیوارهای آشپزخونه کاشی بود)
زمانی که دیوار تخریب می شد فریبرز گفت: این پنجره آلومینیومی خیلی بزرگه، به نظر من پنجره رو برداریم و به جاش در قسمت وسط، یک پنجره ی کوچک پی وی سی دو جداره کار بذاریم و دو طرف پنجره دیوار بکشیم. اگه دوست داشته باشید می تونید جلوی دیوارها، کابینت بزنید. (یکی از خوبی های فریبرز همین پیشنهادایی هست که می ده!)
بر خلاف همیشه کامی از پیشنهاد فریبرز استقبال کرد.
فریبرز آقایی به نام قلعه نوبی رو معرفی کرد که کارش ساخت در و پنجره ی پی وی سی هست.
آقای قلعه نویی آمد و مشغول اندازه گیری و طراحی پنجره شد.
کامی گفت یک در و دو تا پنجره ی آهنی داریم، وقتی بارون میاد آب از زیر این در و پنجره ها راه می گیره و میاد تو خونه مون، برای همین می خوام اونا رو هم پی وی سی و دو جداره کنم
آقای قلعه نویی در اون یکی بالکن (بالکنی که جلوی اتاق خوابه) و پنجره های پذیرایی و اتاق خواب رو هم اندازه گرفت.
من گفتم ما الان نمی تونیم هزینه ی ساخت در و پنجره ها رو به شما بدیم، قبول می کنید یک مبلغ کم الان بگیرید و بقیه ش رو بعد از عید تسویه کنیم؟
آقای قلعه نویی شرایط ما رو قبول کرد و رفت.
یکی دو روز بعد آمد طرح در و پنجره ها رو نشون داد و رفت که اونها رو بسازه که البته نمی دونم الان در چه مرحله از ساخت در و پنجره هاست. ( احتمالا امروز یک سر می زنه)
درباره این سایت